به یاد اشکان

امروز همه چیز خوب پیش می‌رفت تا خبر فوت یکی از دوستان عزیز رو شنیدم.

۸ مهر ۱۳۹۶ همیشه به یادم خواهد موند.

اشکان قاسمی رو شاید بشناسید. یکی از باحال‌ترین و کول‌ترین آدم‌هایی که توی کامیونیتی نرم‌افزار آزاد میشناختم و احتمالاً می‌شناسم.

اولین روزایی که من اومدم لاگ که میشه حدودای سال ۸۸-۸۹ و منم ۱۵ سالم بود، اشکان جزو معدود آدم‌هایی بود که خیلی تلاش می‌کرد به همه کمک کنه. حتی به خود من

هیچ‌وقت یادم نمیره که آرشیو مجله hacker montly که بهم داد رو هنوزم دارم و اصلاً اون مجله باعث شد دیدم به خیلی چیزا عوض بشه.

اشکان رو همیشه به خاطر تفکرات سیاسی و اجتماعی که داشت تحسین می‌کردم. به لحاظ فکری آدم پخته‌ای بود.

آدم دوست‌داشتنی بود و حالا که نیست از نبودش و نبود آدمی با اون تفکرات خوب و باحال ناراحتیم.

امیدوارم روحش در آرامش باشه…

 

تلاش کنم بهتر باشم ۱

تصمیم گرفتم ویژگی‌های بد خودم رو به مرور مکتوب کنم تا هم خودم ببینم و هم اینکه بقیه بتونن نسبت بهم نظر بدن و تا بتونم نه توی جامعه هم فرد بهتری باشم بلکه حداقل خودم احساس رضایت بکنم 🙂

یک سال گذشته، اتفاق‌های خیلی عجیب و خب خوب (از نظر اینکه کلی تجربه شدن برام) برام رخ داد.فکر کنم الان وقتش شده که بیام و در موردش بنویسم.تجاربی که به دست آوردم شاید بهترین چیز باشه برای خودم  تا مجدداً اون رفتارها رو تکرار نکنم. با اینکه این تجربه‌ها خیلی سخت بود ولی من به فال نیک میگیرمش.

شاید این تجارب به قیمت از دست دادن دوست و از دست رفتن یه رابطه و وجه اجتماعی و … باشه ولی خب خوندش خالی از لطف نیست.

 

یکسال گذشته فهمیدم که آدم‌ در کل موجود عجیبیه.گاهاً یه طور جلوه می‌کنه که با خودت میگی این عجب دوست خوبی می‌تونه باشه اما بعد یه مدت می‌فهمی که ظاهر قضیه با باطن‌ش کلی فرق داره. 🙂

این تظاهر دوگانه آدم‌ها باعث شد که بفهمم از روی ظاهر آدم‌ها تصمیم نگیرم.آدم‌ها همیشه تلاش می‌کنن که همیشه اون چیزی که نیستن ولی دوست دارن یا رویاش رو دارن که باشن رو نشون بقیه بدن. لذا درس مهم این مسئله این بود که زود اعتماد نکنم.آخ که چقدر به خاطر این اعتماد زود هنگام ضربه خوردم.

زود اعتماد کردن به بقیه ضربه بزرگی زد اما خب تموم شد و رفت ولی باید یادم بمونه که به هرکسی نباید زود  اعتماد کرد.اعتماد زودهنگام بدون <شناخت> آدم رو به سمت مرگ می‌کشه.مثل این میمونه که به یکی که خودش رو سنگ‌نورد حرفه‌ای میدونه اطمینان کنی و به امید اون سنگ رو بگیری و بری بالا اما یهو بفهمی که طرفت این‌کاره نیست و …

اوه اسم شناخت اومد.بهتره در مورد شناخت هم بگم.آدم‌ها رو میشه شناخت ؟خب مسلماً نه .شناختی که حتی ما از نزدیک‌ترین افراد خونواده‌مون داریم مثل برادرمون هم باز فقط یک درصد کمی از شخصیت اون رو در بر میگیره.اما همین یک درصد کم از شناخت باعث میشه توی تصمیم‌گیری‌هامون درست عمل کنیم.

پس شناخت خیلی مهمه.وقتی کسی که ما حتی اون یک درصد از ابعاد شخصیتی‌ یک نفر رو نمیدونیم چطور می‌تونیم بهش اطمینان و اعتماد کرد ؟

 

برگردیم به بحث اصلی، این قدر بحث زیاده که هی میام از هر کدوم حرف بزنم کلی زیر شاخه براش پیدا میشه.:)

برون‌گرا نباشم و پیش هرکسی حرف نزنم.خب این به وضوح مشخصه.برون‌گرایی خیلی خوبه اما نه همه جا.مشکل اصلی اینه که من برای اینکه بتونم یه مسئله رو حل کنم باید اونو به یکی بگم و در این صورت می‌تونم حلش کنم.این خوبه اما نه برای من!!!

بهتره یاد بگیرم خودم و بدون نیاز به صحبت با افراد و … مسئله رو برطرف کنم.حتی بحرانی‌ترین‌هاشون رو.

دهن‌بین نباشم.باز هم از خصوصیت‌های عجیب آدم‌ها همین دروغ‌گویی‌شون هست. یه ویژگی یا یه حرفی رو به دروغ به بقیه نسبت میدن و طوری بازی می‌کنن که طرف سوم رو طوری میبینی که با خودت میگی این خود خود شیطانه 🙂

و اما از همه مهم‌تر:

دروغ نگم و تظاهر نکنم به چیزی که نیستم.این مورد از همه چیز مهم‌تر و لازم‌تره.

فکر کنم برای الان این پست کافی باشه.شاید توی وقتی دیگه(دور یا نزدیک) قسمت دومش رو بنویسم.

توی قسمت دوم میخوام بیشتر به بحث سیگنال‌های مبهم بپردازم و تاثیرشون توی رفتارهای خودم رو بررسی کنم.

پس این مطلب از دوست خوبم علیرضا پورعابدین رو توصیه می‌کنم.

جشنواره روز آزادی نرم‌افزار ۱۳۹۵

جشنواره روز آزادی نرم‌افزار جزو معدود روزهایی هست که تمام سال من منتظرش هستم.

یه رویداد کاملاً آزاد که دور هم جمع میشیم در مورد نرم‌افزار آزاد حرف میزنیم ، به حرف‌های بقیه گوش می‌دیدیم و مفهوم نرم‌افزار آزاد رو به بقیه معرفی می‌کنیم و تشویق‌شون می‌کنیم به استفاده از اون.

 

امسال هم این جشنواره روز ۸ مهر ۱۳۹۵ در دانشگاه شریف برقرار هست در دو بخش عمومی و کارگاه‌ها.  اگه موضوعی برای ارائه دارین حتماً از طریق سایت اون‌رو ثبت کنین 🙂

راستی اینم از سایت جشنواره

اینم از فرم ارسال مقالات

مقالاتی هم که ارسال شدن ، از اینجا در دسترس‌ هستن

مهلت ارسال موضوع‌ها برای بخش ارائه‌ها یا کارگاه‌ها هم تا روز ۳۱ شهریور هست.

راستی یادتون نره که بخش معیارهای سنجش علمی ارائه‌ها رو هم حتماً مطالعه کنین.

 

به امید دیدار شما در ۸ مهر ۱۳۹۵ در جشنواره روز آزادی نرم‌افزار

مصاحبه‌ٔ کاری در ۵ دقیقه

این متنی که می‌خونید رو حدود دو سال پیش و در روز ۲۹ مرداد ۱۳۹۳ نوشته بودم.بد ندیدم برای مرور خاطرات مجدداً اینجا اون رو بنویسم تا برام تجربه‌ش زنده شه و هم خاطرات اون موقع یادم بیاد 🙂

احتمالاً توش کلی ایراد‌های نگارشی و املائی توش هست ولی خب :))

 

دیروز به یه شرکتی که خب نام نمی‌برم رزومه فرستادم و بعد چند ساعت زنگ زدن و قرار شد فرداش (که میشه امروز ) برم برای مصاحبه.

 

انتظاری که من داشتم این بود که وقتی رفتم یکی دونفر بیان و شروع کنیم به صحبت کردن در مورد اینکه من چیکارا کردم ،چیا بلدم،چجور شخصیتی دارم و به چیا علاقه‌مند هستم و اونا تاحالا چه کارا کردن و شرایط کاریشون چجوریه و قراره دقیقاً چیکار کنیم اما به محظ ورود یه برگه‌ی A5 جلوم گذاشتن که توش ازم اسم خواسته بودن و تلفن و ایمیل و آدرس (گویا رزومه رُ اصلاً نگاه نکرده بودن چون این جور مسائل رو عموماً توی رزومه می‌نویسن که خب منم نوشته بودم).

 

بعد از این فیلدها ازم خواسته بودن که برای مهارت‌هایی که روی برگه نوشته بودن ،به خودم از یک تا چهار نمره بدم (آیا چنین سیستم امتیازدهی مناسب هست؟)
گزینه‌ها شامل:HTML5/CSS3 ,asp.net/C#,no SQL database,SQL database,MVC frameworks

 

بخش بعدی این بود که دوست داری محیط کاریت چجوری باشه و نقاط ضعف و قدرتتو بنویس که خب نوشتم.

 

به گزینه‌هاشون به دقت جواب دادم تا رسیدیم به  چجوری میخواین باما همکاری کنیم؟و خب چون قراره دانشجو بشم زدم نیمه وقت /ساعتی حدود ۴۰ساعت درماه

 

بعد از نوشتن گزینه‌ها و تحویل دادن برگه به خانمی که احتمالاً مسئول استخدام بود ،بدون معطلی بدون نگاه کردن به توانایی‌ها و سلایق و علایق‌ام و توانایی‌هام، گفت که :اِ شما نمیتونین تمام‌وقت کار کنین؟شرمنده ما نیمه وقت نمیخوایم(تو دلم گفتم پس چرا تو اون برگه زده بودین نیمه‌وقت رُ).بعد رفت به همکارش که اون‌طرف‌تر بود رفت گفت که نیمه‌وقت می‌خوایم؟ و آقای همکار بدون معطلی گفت نه و خب چون من پاسخ اون آقا رُ شنیده بودم وقتی اون خانم اومد من بدون حرف اضافه گفتم موفق باشید و اومدم بیرون.کل فرایند توی ۵ دقیقه یا کمتر اتفاق افتاد

 

این داستان امروز بود اما چند نکته که ذهن منو درگیر کرده از اون موقع:

 

۱-آیا نباید یکی می‌اومد و با هم در مورد کارهایی که کردم و قراره شرکت انجام بده صحبت کنیم؟

 

۲-به فرض اینکه من نیمه‌وقت قراره استخدام شم آیا با صحبت کردن نمی‌شد طوری به توافق برسیم که تقریبا من تمام‌وقت اونجا همکاری کنم ؟

 

۳-انتخاب از روی نحوه‌ی همکاری به صورت تمام‌وقت بدون توجه به دانش و رزومه‌ی فرد آیا نوعی بردگی محسوب نمی‌شه؟

 

۴-آیا یکی که تمام‌وقت بشینه در و دیوار نگار کنه بازده‌ بیشتری داره یا اونی که در مدت زمان کم یه کار خوب و مناسب انجام بده؟

 

۵-طرفی که قراره استخدام کنیم حالا هرچقدر هم بد و مزخرف و … اما آیا باید با لحن بد و در اولین کلمه بهش گفت نه نمی‌خوایمت؟بی ادبی نیست؟بالاخره اون فرد زمان گذاشته اومده پیش شما

 

اصولا ارزش گذاشتن برای وقت دیگران خیلی مهم‌تر از چیزای دیگه‌ست

 

بعد از درمیون گذاشتن این مسئله با چند‌تا از دوستان فهمیدم که نه تنها اینجا ،بلکه اکثر شرکت‌ها برای استخدام این‌طوری هستن و فقط دنبال یه برده هستن که فقط ازش کار بکشن و شرکت و اسم شرکت رو ببرن بالا و وقتی طرف به دردشون نخورد راحت پرتش می‌کنن بیرون.

 

اما سوال نهایی: آیا واقعاً ما شایسته هستیم این نحوه‌ی برخورد کارفرما و شرکت‌ها با کارمندها و زیردست‌هاشون باشه؟؟؟

سفرنامه‌ی اصفهان ۱۳۹۵

امسال به بهانه‌ی همایش گنو/لینوکس + جشن انتشار اوبونتو ۱۶.۰۴ تصمیم گرفتم که به همراه برادرم یک سفری به اصفهان داشته باشم و خب ازون‌جایی که یکی از اقوام خیلی نزدیک ما هم اصفهان زندگی می‌کنه ، گفتیم که چی بهتر از این و حرکت کردیم به سمت اصفهان.

ادامه خواندن “سفرنامه‌ی اصفهان ۱۳۹۵”

سیستم خوب و عالی آموزش و پرورش (۱)

به مناسبت روز معلم گفتم که یه پست در مورد معلم و مقام معلم و سیستم خوب و عالی (!) معلم بنویسم .یه

من دورن دبستان‌م رو توی یه دبستان دولتی اما به‌نام و خوب گذروندم

غیر از یکی دومورد نا‌ملایمت چیز خاص دیگه‌ای ندیدم.معلم‌ها خوب و دلسوز به خصوص معلم کلاس سوم‌م که بهترین سال تحصیلی‌م اون سال بود 🙂

دوران ما مدارس طوری بود که علاوه بر معلم درسی‌مون ، دو درس ورزش و قرآن معلمی مجزا داشت .

معلم ورزش رو ما به ندرت میدیم و همش‌ تو دفتر داشت چایی می‌خورد ( چقدر احساس مسئولیت داشت بنده‌خدا :)) ) و اگه کسی چیزیش می‌شد ،‌میرفت سر طرف داد می‌زد که تو چرا مراقب خودت نبودی :))

اما معلم بعدی ، معلم قرآن بود.تمام این ۵سال معلم‌ قرآن (که اون موقع درس دینی یا به عبارتی هدیه‌های آسمانی و قرآن یه کلاس بود ) ما ایشون بود.

یه خانم حدودا ۵۰ ساله‌ی مجرد بداخلاق که همیشه به جای عطر از چیزی به نام ناف روباه(!!!!!!؟؟؟؟؟؟) استفاده می‌کرد.

(توی پرانتز و این زیر باید بگم که چرا بعضی‌ها هنوز فکر می‌کنن اینکه ناف روباه و ناف آهو و این عطر‌های خــــیلی غلیظ و گل‌سرخ که به عطر مشهدی معروفه رو به خودشون و به مقدار بالا بزنن خوش‌بو می‌شن ؟؟؟؟

خیر دوستان .این کار باعث به‌هم خورد حال اطرافیان‌تون میشه .لطفا استفاده نکنین .مرسی .اه)

خلاصه که ایشون انسانی بسیار عجیب بودند.یه حرف‌هایی سر کلاس می‌زدند که خب خیلی باعث تعجب ما می‌شدند.

دوران ما آشنایی با آناتومی بدن انسان و تفاوت زن‌ها و مرد‌ها ، استارت‌ش از دوران راهنمایی و اونم سوم راهنمایی و به کمک کتاب علوم سال سوم می‌خورد.یادمه وقتی این تفاوت‌های آناتومی بدنی رو فهمیدم تا یک هفته تو شوک بودم :))

یکی از حرف‌هایی که ایشون می‌زدند این بود که :”زن نباید قسمت‌های برجسته‌ی بدنش رو به نامحرم نشون بده”

سالیان سال این برای من و خیلیای دیگه سوال بود که قسمت‌های برجسته یعنی دقیقاً کجا ؟

بعدش هم که فهمیدم سوال پیش اومد که چرا دقیقاً من باید بدونم این موضوع رو ؟؟

سرصف هم همیشه یه یک‌ساعتی از صبح‌گاه رو می‌گرفت و می‌گفت که آدم با وضوگرفتن جرم و کثافت کبد و کلیه‌هاش از بین میره .

سال‌ها این موضوع فکر منو مشغول خودش کرده بود.

اما علم چیز دیگری می‌گفت…

همه‌ش می‌گفت باید از خدا بترسید و خدا مارو عذاب میده و مارو میندازه تو جهنم و …

اما خب سرکار خانم شما چرا باید چنین حرف‌هایی رو به یه بچه‌ی ۸-۹ ساله بزنی؟؟؟؟

بعد‌ها که بزرگ‌تر شدم فهمیدم خدا مهربان‌تر و بزرگ‌تر از این‌حرفاست و تمام این اتفاقات و حرف‌ها و گفته‌هایی که ایشون به ما می‌زدند ،‌زاییده‌ی ذهن مریض و بیمار ایشون بوده .

طبق آخرین اخباری که من از ایشون دارم ،‌ایشون هنوز هم سرکار هستند و معلم هستند.

باید به آموزش و پرورش به خاطر چنین معلم‌ها و چنین سیستم‌ آموزشی عالی تبریک گفت …

چرا نسبت به وبلاگ نویسی تنبل شدم ؟

laptop and notebook and coffee

آخرین پستی که من اینجا نوشتم ،‌مربوط به آبان ماه میشه .یعنی ۴ ماه پیش

خیلی خجالت آوره که کسی که نوشتن رو دوست داره ۴ ماه چیزی ننویسه .۴ ماه !!!!!

داشتم با خودم فکر می‌کردم که چه دلایلی باعث شده که من ۴ ماه چیزی ننویسم و خب بهترین جا برای اینکه این دلایل رو بررسی کنم همین‌جا بود 🙂

اما این دلایل ( که به صورت سوال برای خودم مطرح کردم )چی بود :

 

۱) سرم شلوغ بود؟ :

حالا که با دقت می‌بینم این مدت سرم بسیار شلوغ بود ، اما این شلوغ بودن یعنی که هیچ وقتی نداشتم ؟؟؟؟

خب معلومه که نه !  اگه روزی نیم ساعت از زمان‌هایی که هدر میدم رو کنار بزارم ، می‌تونستم حداقل هر دو الی سه روز یک پست بزارم!!!

پس مشکل از کجا بود ؟ مشکل از این بود که برنامه‌ی مشخصی برای نوشتن نداشتم .پس ازین به بعد باید برنامه مشخص  داشته باشم که بنویسم  🙂

 

۲) هدف داشتی ؟

قبلاً شاید نه .همین‌جوری می‌نوشتم .اما باید هدف مشخص پیدا کنم برای نوشتن‌م

مثلاً برای ارتباط دیگران با طرز تفکر‌م و یا اینکه اصلاً برای دل خودم بنویسم .

قبلاً شاید هدفی برای موضوعاتی که می‌نوشتم نداشتم .اما خب الان باید تغییر کنم .

هدف داشتن و هدف‌دار نوشتن رو هم باید بزارم تو برنامه‌م

 

۳) توی سوشال نتورک‌ها فعال هستی ؟

 

خب آره .از توییتر و فیس‌بوک بگیر تا اینستاگرام و غیره فعال‌ هستم .

عموماً میکروبلاگ‌هایی مثل توییتر رو بیشتر از بقیه استفاده می‌کنم.توی توییتر هر ایده‌ای رو که به ذهنم میرسه رو خیلی سریع توییت می‌کنم .

همم! فکر کنم فهمیدم بخش دیگه‌ی ماجرا به چه صورت هست !!! من به جای اینکه بیام و فکر‌ها و ایده‌هایی رو که دارم رو توی وبلاگم بنویسم و بهشون بال و پر بدم ، به صورت خام توییتشون می‌کنم .

پس از این به بعد یادم باشه که هروقت ایده‌ای به ذهنم رسید بعد از توییت کردنش ، اون رو توی وبلاگم بهش بال و پر بدم و بیشتر در موردش بنویسم .

 

۴) تنبلی چطور ؟

خب آره :))

تنبلی هم بی‌تاثیر نبوده .عموماً برای نوشتن هر پست کم کم ۱ ساعت وقت صرف می‌کنم .و خب کی حال داره یک‌ساعت بشینه و بنویسه ؟:))

بیایم یه‌کاری بکنیم .تنبلی رو بزاریم کنار و بیشتر بنویسیم .

 

۵) انگیزه چی ؟

آره بی‌انگیزه هم شده بودم .اوایل سوال می‌پرسیدم از خودم که برای کی بنویسم ؟ چرا بنویسم ؟

الان به این نتیجه رسیدم که برای خودم و دل خودم بنویسم .این‌جوری انگیزه دارم برای نوشتن. 🙂

 

۶) دیگه چی ؟

الان داشتم به این فکر می‌کردم که ممکنه هر لحظه یه ایده‌ بیاد تو ذهنم . پس بهترین کار اینه که وقتی توی خیابون ، اتوبوس ، مترو ، دانشگاه و خلاصه هر جا باشم و یه ایده به ذهنم برسه درجا با کمک تبلت عزیزم ۳> و اپلیکیشن اندرویدی وردپرس شروع کنم به نوشتن .این‌جوری توی مسیرها هم به موضوع فکر می‌کنم و بهش بال و پر میدم و بهترش می‌کنم .

 

همم !فکر کنم الان دلایل کافی و مناسب برای نوشتن دارم .

پس باید سعی کنم هرروز بیشتر از این بنویسم .

اینا نظرات من بود .نظر شما در این مورد چیه ؟

 

 

پ.ن : عکس این بالا هیچ ربطی به من نداره از اینترنت گرفتمش وگرنه من از محصولات اپل خوشم نمیاد خیلی 😛 :))

در زندگی زخم‌هایی هست …

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارندو اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن‌را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند ،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است،ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.

صادق هدایت – بوف کور

۵ نوامبر

پشت این ماسک چیزی بیش از یک جسم است.

پشت این ماسک یه آرمان نهفته است و

آرمان‌ها ضد گلوله‌اند  .

 

اگه بخوام خیلی خلاصه در مورد ۵ نوامبر صحبت کنم باید بگم که چند صد سال پیش ،شخصی به نام گای‌فاوکس تصمیم می‌گیره که مجلس انگلستان رو در همین روز به خاطر فساد و خیلی چیزای دیگه منفجر کنه تا دیگه اثری از اون‌ها روی زمین نباشه و مجلسی داشته باشن عاری از هرگونه فساد

همه چیز محیا هست برای انجام عملیات اما او لو میره و عملیاتش شکست می‌خوره

تا سال‌های سال اسم و چهره‌ی او مورد تمسخر قرار می‌گرفته  تا اینکه کم‌کم این تمسخر‌ها رنگ می‌بازن و گای فاوکس تبدیل میشه به یه قهرمان

به یک اسطوره

به کسی که خیلی‌ها ازش الگو گرفتن

به کسی که به این معروفه که برای آرمان‌ش یه حرکت رو به جلو (هرچند  از نظر بعضی‌ها بد ) داشته

به کسی که آزادی و آزاد اندیشی‌ش براش مهم بوده

به کسی که سعی نکرده مثل بقیه سرشو مثل کبک توی برف فرو کنه …

 

امروز سال‌گرد انجام اون عملیات هست.

ما هم به رسم گرامی داشتن این روز و اینکه به خودمون بفهمونیم که باید از فساد دوری کنیم و مثل کبک سرمون رو توی برف فرو نکنیم بلند فریاد می‌زنیم:

 

Remember, remember, the fifth of November, Gunpowder Treason and Plot

 

 

پ‌ن۱ : حتما پیشنهاد می‌کنم فیلم V for Vendetta  رو ببینین

پ‌ن۲: اگه به کمیک هم علاقه دارین ، کمیک V for Vendetta  به زبان فارسی رو از اینجا بگیرید.

پ‌ن۳: اگه میخواین بیشتر در مورد شب گای فاوکس یا همون ۵ نوامبر بدونین اینجا و اگه میخواین بیشتر در مورد گای‌فاوکس بدونین اینجا رو ببینین.

به نظر من

این پست بخشی از توییت‌هایی هست که من چند روز پیش در توییتر ارسال کردم.بد ندیدم که اونا رو اینجا هم قرار بدم

 

نظر من :متاسفانه طوری شده که هرکس اجازه‌ی دخالت و اظهار نظر در مورد هر موضوع و اتفاقی رو به خودش میده این یک فاجعه‌ست مثلا در زمینه‌ی پزشکی میایم و بدون دانش دخالت می‌کنیم تو کار پزشک و خوددرمانی و عواقب بعدش یا میایم در زمینه‌ی خاص نتیجه‌ی گیری شخصی و گاهی اشتباه می‌کنیم و اونو مدام جار می‌زنیم و باعث تخریب فکر یه عده‌ای و بدبینی نسبت

به اون موضوع میشیم بیایم در مورد چیزی که اطلاع داریم نظر صد در صد و قطعی بدیم و نتیجه‌گیری هامون رو جار بزنیم و ازونجایی که هیچ‌کس نیست که به موضوعی ۱۰۰ درصد اشراف داشته باشه بهتره که کلا یا حرفی نزنیم یا به عنوان “دیدگاه کلی و ناقص من” بیانش کنیم تا باعث گمراهی دیگران نشیم .

یه مثال می‌زنم ،آقای فلانی به خاطر شغلش و هزار تا چیز دیگه میشه یکی از بزرگای شهر این آقای فلانی چون از خورش کرفس بدش میومده میره وسط بازار شهر و داد میزنه که خورش کرفس ،یه خورش شیطانیه و خوردنش باعث میشه مریض بشید و خورش کرفس ازون روز تو اون شهر حروم و ممنوعه اعلام میشه و همه به خاطر اعتباری که اون شخص داره قبول میکنن و ازونجایی که روحیه انتقادی تو شهر (البته بهتره بگم جامعه‌ی ما) همیشه کم هست کسی نمره دنبالش و بدونه که چرا خورش کرفس بد و مزخرفه 🙂

متاسفانه این تفکر غالب کردن تفکر و ایده‌های خودمون بدجور توی جامعه ما پیچیده و راه‌کار کلی برای از بین بردنش نیست.

فعلاً فکر کنم بهتره از خودمون شروع کنیم،مثلاً بگیم که این موضوع نظر منِ و ممکنه که غلط باشه تا شاید جامعه هم به مرور این مشکل رو از خودش دور کنه  🙂

همین