نوشته‌ها

laptop and notebook and coffee

چرا نسبت به وبلاگ نویسی تنبل شدم ؟

آخرین پستی که من اینجا نوشتم ،‌مربوط به آبان ماه میشه .یعنی ۴ ماه پیش

خیلی خجالت آوره که کسی که نوشتن رو دوست داره ۴ ماه چیزی ننویسه .۴ ماه !!!!!

داشتم با خودم فکر می‌کردم که چه دلایلی باعث شده که من ۴ ماه چیزی ننویسم و خب بهترین جا برای اینکه این دلایل رو بررسی کنم همین‌جا بود 🙂

اما این دلایل ( که به صورت سوال برای خودم مطرح کردم )چی بود :

 

۱) سرم شلوغ بود؟ :

حالا که با دقت می‌بینم این مدت سرم بسیار شلوغ بود ، اما این شلوغ بودن یعنی که هیچ وقتی نداشتم ؟؟؟؟

خب معلومه که نه !  اگه روزی نیم ساعت از زمان‌هایی که هدر میدم رو کنار بزارم ، می‌تونستم حداقل هر دو الی سه روز یک پست بزارم!!!

پس مشکل از کجا بود ؟ مشکل از این بود که برنامه‌ی مشخصی برای نوشتن نداشتم .پس ازین به بعد باید برنامه مشخص  داشته باشم که بنویسم  🙂

 

۲) هدف داشتی ؟

قبلاً شاید نه .همین‌جوری می‌نوشتم .اما باید هدف مشخص پیدا کنم برای نوشتن‌م

مثلاً برای ارتباط دیگران با طرز تفکر‌م و یا اینکه اصلاً برای دل خودم بنویسم .

قبلاً شاید هدفی برای موضوعاتی که می‌نوشتم نداشتم .اما خب الان باید تغییر کنم .

هدف داشتن و هدف‌دار نوشتن رو هم باید بزارم تو برنامه‌م

 

۳) توی سوشال نتورک‌ها فعال هستی ؟

 

خب آره .از توییتر و فیس‌بوک بگیر تا اینستاگرام و غیره فعال‌ هستم .

عموماً میکروبلاگ‌هایی مثل توییتر رو بیشتر از بقیه استفاده می‌کنم.توی توییتر هر ایده‌ای رو که به ذهنم میرسه رو خیلی سریع توییت می‌کنم .

همم! فکر کنم فهمیدم بخش دیگه‌ی ماجرا به چه صورت هست !!! من به جای اینکه بیام و فکر‌ها و ایده‌هایی رو که دارم رو توی وبلاگم بنویسم و بهشون بال و پر بدم ، به صورت خام توییتشون می‌کنم .

پس از این به بعد یادم باشه که هروقت ایده‌ای به ذهنم رسید بعد از توییت کردنش ، اون رو توی وبلاگم بهش بال و پر بدم و بیشتر در موردش بنویسم .

 

۴) تنبلی چطور ؟

خب آره :))

تنبلی هم بی‌تاثیر نبوده .عموماً برای نوشتن هر پست کم کم ۱ ساعت وقت صرف می‌کنم .و خب کی حال داره یک‌ساعت بشینه و بنویسه ؟:))

بیایم یه‌کاری بکنیم .تنبلی رو بزاریم کنار و بیشتر بنویسیم .

 

۵) انگیزه چی ؟

آره بی‌انگیزه هم شده بودم .اوایل سوال می‌پرسیدم از خودم که برای کی بنویسم ؟ چرا بنویسم ؟

الان به این نتیجه رسیدم که برای خودم و دل خودم بنویسم .این‌جوری انگیزه دارم برای نوشتن. 🙂

 

۶) دیگه چی ؟

الان داشتم به این فکر می‌کردم که ممکنه هر لحظه یه ایده‌ بیاد تو ذهنم . پس بهترین کار اینه که وقتی توی خیابون ، اتوبوس ، مترو ، دانشگاه و خلاصه هر جا باشم و یه ایده به ذهنم برسه درجا با کمک تبلت عزیزم ۳> و اپلیکیشن اندرویدی وردپرس شروع کنم به نوشتن .این‌جوری توی مسیرها هم به موضوع فکر می‌کنم و بهش بال و پر میدم و بهترش می‌کنم .

 

همم !فکر کنم الان دلایل کافی و مناسب برای نوشتن دارم .

پس باید سعی کنم هرروز بیشتر از این بنویسم .

اینا نظرات من بود .نظر شما در این مورد چیه ؟

 

 

پ.ن : عکس این بالا هیچ ربطی به من نداره از اینترنت گرفتمش وگرنه من از محصولات اپل خوشم نمیاد خیلی 😛 :))

دوست ناشنوای من

چند روز پیش تلفن شرکت زنگ خورد و من برداشتم .یکی از کارفرماها بود که می‌گفت قراره یکی رو بفرسته بیاد تا زیر و بم وب‌سایتی رو که براشون آماده کرده‌بودیم رو به یکی از افراد اون شرکت یاد بدیم تا خودشون هم توی بخشی از کار سهیم باشن.

آخرای مکالمه بود که کارفرما گفت ،شخصی که قراره بیاد و یاد بگیره سیستم مدیریت رو یه فردی هست ناشنوا …

اونروز غیر من هیچ‌کس دیگه‌ای توی شرکت نبود.

یه کم تعجب کردم ،آخه تاحالا با یه ناشنوا مستقیمن ارتباط نداشتم و خب اینکه بخوام بهش یه چیزی رو هم یاد بدم استرس من رُ‌ بیشتر میکرد .

قرار شد راس ساعت سه بهنام ،دوست ناشنوای من ، بیاد شرکت تا من بهش بگم چیکار کنه.

تنها کاری که توی این فرصت تونستم انجام بدم گوگل کردن بود در مورد اینکه چطوری باید با یه ناشنوا ارتباط برقرار کرد .

چنتا ویدئو هم دیدم که چطور از زبان اشاره استفاده کنم ( که خب زیاد ازشون استفاده نکردم ) تنها نکته‌ی مهمی که از اون جستجوها بدست آوردم اینه‌ بود که باید آروم صحبت کنم تا بتونه راحت‌تر لب‌خونی بکنه

ساعت سه شد و استرس من بیشتر و بیشتر .بهنام اومد .یه جوان خوش‌تیپ و خوش‌قیافه حدودن ۲۶-۲۷ ساله .

چند دقیقه‌ای با هم آروم آروم لب‌خونی میکردم و اونم یا می‌نوشت یا به سختی حرف میزد اما خب قابل فهم بود.

دیگه خبری از استرس نبود ، و صحبت‌ها جالب‌تر اون چیزی بود که فکرشو میکردم.

حدود یک ساعت نشستیم و با هم سیستم رو مرور کردیم و بهنام هم نوشت و هم خودش سیستم رُ امتحان کرد.

بهنام به شدت باهوش بود و راحت همه چیز رو یاد میگرفت.

وقتی همه‌چیز تموم شد و بهنام یاد گرفت ،گفتش که دانشجوعه ،دانشجوی رشته‌ی تکنولوژی کامپیوتر و اینترنت.

از سخت بودن درس برنامه‌نویسی پیش‌رفته و زبون سی++ می‌نالید.چند خط کد زدم جلوش و گفت که من میتونم بعدن هم ازت کمک بگیرم ؟ منم گفتم چرا که نه :دی

چند دقیقه‌ای با هم حرف زدیم و بهنام رفت…

اون روز کلی چیز از بهنام یاد گرفتم.بهنام کوتاه نمی‌اومد و همیشه درحال سعی و تلاش و یادگیری بود.بهنام درسته ناشنوا بود اما بهتر از خیلی از افرادی که ناشنوا نیستن با بقیه در ارتباط بود .

 

بهنام میتونه یه اسطوره‌ باشه برای خیلیا

بهنام یه فرد کاملن اجتماعی و مثبت‌اندیش و با انرژی بود.