پنج دلیلی که باید فیلم سیزده را دید

این نوشته‌ی یک علاقه‌مند آماتور سینماست.درنتیجه احتمالن ارزش علمی نخواهد داشت.

فیلم سیزده به نظرم من فیلم خوش‌ساختی هست.حداقلش اینه که من خیلی از این فیلم خوشم اومد.
تصمیم گرفتم دلایلی رو که باعث جذابیت این فیلم میشه رو بگم تا شاید شما هم تصمیم به دیدنش گرفتین.

دلیل اول:موضوع
سیزده به مسائل اجتماعی زیادی میپردازه که خب به نوعی مسائل مهم و حائز اهمیتی هست
مسائلی مثل مواد مخدر، گنگ‌ها (گروه‌ها)ی خلاف،عشق در سنین بلوغ ،تنهایی یک بچه،طلاق،تنش‌های خانوادگی و …
این فیلم به نحو بسیار قشنگی یه نوجوان در سنین بلوغ رو با مسائل مختلفی روبرو میکنه که در حد و توان یه نوجوان به اون سن نیست.

دلیل دوم:لوکیشن
بهره‌گیری از شهرک اکباتان ،جایی که به قولی روزی آرمان‌شهر ایرانی بوده و قرار بوده مدرن‌ترین شهرک ایران باشه.

لازم دیدم قبلش یه توضیحی راجع‌به شهرک اکباتان بدم.شهرک اکتابان از سه بخش(فاز) تشکیل شده که هر بخش چندین آپارتمان (بلوک)تشکیل شده که فضاش به قول یکی از دوستان بسیار شبیه هتل‌های قدیمی روسی هست.یه سری آپارتمان خشک و بی روح .یه سری راهرو که هیچ‌گونه روح چی نداره.ساختمون‌ها و واحد‌ها تمامن شبیه هم.
همسایه‌ها به ندرت همدیگه رو میشناسن،هرساختمون یه هیئت مدیره داره و خلاصه که جای جالبیه
با تمام بی روح بودن ساختمون‌ها،فضای شهری بسیار زیبا و سرسبزی داره که از بار بی‌روح بودن بلوک‌ها کم میکنه.
انتخاب شهرک اکباتان یکی از بهترین انتخاب‌های ممکن بوده که توش میشه انواع خرده فرهنگ‌ها رو پیدا کرد.

دلیل سوم : کارگردان
هومن سیدی،کارگردان این فیلمه،کسی که بیشتر توی فیلم‌ها و سریال‌ها یه بیشتر یه شخصیت آروم ازش دیدیم.
اما هومن سیدی کارگردان به طور کل با هومن سیدی بازیگر فرق می‌کنه.
فیلم‌های هومن سیدی آن‌چنان آروم نیست.
سیزده فیلمیه که جریان‌ها و اتفاق‌ها بسیار سریع اتفاق می‌افته و جنب‌ و جوش فیلم نسبتن بالاست.
تمپو‌ی (ریتم) فیلم نوسان بسیار داره که هیجان انگیزش میکنه،یه جا آروم یه جای دیگه خشن(نمیدونم واژه درستی انتخاب کردم یا نه ) .
توی خیلی از جاها هم شاهد فریاد و به قولی شورش شخصیت نوجوان فیلم هستیم.

دلیل چهارم:بررسی تابو‌های اجتماعی

این مورد بخشی از مورد اول هست که خب من دوست داشتم یه مورد جدا باشه 😀
توی این فیلم چنتا تابوی جامعه ما و جامعه سنتی ما مورد بررسی قرار میگیره.
یکی از جالب‌ترین‌هاش سبیل زدن شخصیت نوجوان توسط خودشه که توی خیلی از خانواده‌های امروز تابو محسوب میشه
لازم میبینم یه توضیحاتی در این مورد بدم:
قدیم‌ها و احتمالن توی خیلی از خانواده‌های سنتی امروزه، زدن سبیل یک نوجوان برای اولین بار مراسم خاص خودشو داره و باید توسط پدر صورت بگیره و …  .توی چنین فرهنگی اگه نوجوانی خودش سبیلشو بزنه کار زشت و ناپسندیده‌ای کرده و گاهن با تنبیه همراهه.

عشق یه نوجوان به یک زنی بسیار بزرگ‌تر از خودش هم از موضوعات جالب‌ش هست
توی سنین بلوغ و به خصوص در پسرها به خاطر اتفاقات روحی که براشون اتفاق می‌افته ،خیلی راحت عاشق(نمیدونم لفظ و اصطلاح درستی هست یا نه ) میشن و دل می‌بازن
خیلی احساسی و بی منطق تصکیم میگیرن و به همین گونه هم عمل میکنن و همین که این مرحله حساس یعنی بلوغ رو رد میکنن همه چی تموم میشه احتمالن به اون دوران میخندن 🙂
عاشق بودن توی اون سن  و سال و عاشق کسی که چند سال از خودشون بزرگ‌تره توی جامعه ما تقریبن تابو محسوب میشه.همون‌طوری که توی بعضی از جوامع خارجی هم این موضوع تابو محسوب میشه

دلیل پنجم: بازیگران فیلم

انتخاب امیر جعفری و ریما رامین‌فر به عنوان پدر و مادر اون نوجوون انتخاب فوق‌العاده خوبی بود به نظرم .یه زوج بازیگر که انتحابشون برای این دو نقش بیشتر رنگ و بوی واقعی بودن به خودش میگیره.
زوجی که قصد طلاق دارن و اتفاقاتی که برای فرزندشون می‌افته باغث میشه از این تصمیمشون منصرف شن.
هم‌چنین بازی گرفتن از یه نوجوان نابازیگر و بازی آزاده صمدی در نقش یه دختر یاغیِ خیابونی هم از نکات خوب و جالب فیلم بود.

فیلم سیزده ،در کل فیلم خوبی بود به نظرم.

پیشنهاد میکنم حتمن این فیلم رو ببینین

Posted from WordPress for Android

آقای طلب‌کار

امروز تو مترو با پدیده‌ی خیلی باحالی آشنا شدم.
آقای همیشه طلب‌کار.
مسیری که من هرروز از خونه تا دانشگاه و از خونه تا سر کار طی میکنم مسیر شلوغیه.
به خصوص مسیر دانشگاه و خط یک مترو و مسیر حرکت به سمت ایستگاه تجریش.
توی متروی همیشه شلوغ ترجیح میدم که هندزفری داشته باشم و حرف‌ها و مهمل‌های مردم رو نشنوم ،چرا؟چون همیشه یا دارن غیبت میکنن،یا دارن مینالن از نبود پول و کار(درصورتی که ماشالله اکثرن درآمدشون بالاست و کار دارن،احتمالن بعدن در مورد این موضوع بنویسم)یا دارن به دولت و حکومت و … فحش میدن و یا …
خلاصه امروز توی مترو به صورت کاملن mp3  طور نشسته بودیم که یه لحظه هدفون در اومد و موسیقی قطع شد.
دیدم یه آقایی داره از آقای همیشه طلب‌کار (اسمیه که من روش گذاشتم) میپرسه که میخوام برم هفت تیر چیکار کنم؟آقای طلب‌کار گفت اشتباه اومدی و باید پیاده شی و برعگس همین خط رو بری.
اون مرد هم پیاده شد و رفت .به محض رفتنش آقای طلب‌کار شروع کرد به غیبت پشت سرش که:
– نگاش کن مترو رو بلد نیست ،حتمن میگه بچه تهرونم هستم. فردا پس‌فردا همین دهاتیا !!!! برای ما شاخ میشن !!!!!
منم نمیدونم چی‌شد که هدفون رو وصل نکردم و ادای آهنگ گوش کردن رو درآوردم :دی
من تبلتم رو درآوردم و شروع کردم به کتاب خوندن.در همین حین آقای طلب‌کار بدون اینکه بفهمه من دارم گوش میکنم شروع کرد که:
-نگاش کن ،سینی گرفته دستش،مرد گنده خجالت نمیکشه !!!
بعد شروع کرد به اظهار فضل:
-قدیما گوشی داشتیم ما قد کف دست باهاش گردو میشکوندیم و گوشیای قدیم مقاوم بودن الان چی؟یه ضربه کوچیک به این سینیه بخوره میشکنه
دیگه دیدم خیلی بیش از حد داره مزخرف میگه هندفون رو وصل کردم و شروع کردم به گوش دادن موسیقی و خوندن کتاب
ایستگاه شریعتی بود که یه لحظه هدفون باز کَنده شد و من ناخودآگاه شروع کردم به گوش دادن به حرفاش.
طبق معمول شروع کرده بود به غیبت
اما یهو شروع کرد به فحش دادن به رییس جمهور سابق و رییس جممهور فعلی !!!!!
قیافه من یه لحظه 😐 شد و هدفونو وصل کردم و شروع کردم به گوش دادن موسیقی …
اون آقایی که تمام حرفاشو داشت گوش میکرد ایستگاه قلهک پیاده شد.
هدفون رو کلن گذاشتم کنار و جابه‌جا شدم تا اون مرد پیاده بشه.
همین‌که پیاده شد ،آقای طلب‌کار شروع کرد پشت سر اونم حرف زدن :))
-این عجب آدم تنبلی بود
-از قیافه‌ش رذالت میباریذ
-مرتیکه‌ی مزخرف
در همین حین بود که من تونستم جابه‌جا شم و دیگه به چرندیاتش گوش ندم…
احتمال میدم آقای طلبکار هیچ وقت به هرچی خواسته نرسیده و برای همین عقده‌ای روش مونده که این‌جوری عمل میکنه.

اما اون میتونه بهتر باشه و بهتر زندگی کنه اما نمیکنه چون توی قفسی که ساخته زندگی میکنه.

آقای طلب‌کار به معنای واقعی کلمه ،یک بیمار اجتماعی‌ست…

Posted from WordPress for Android

دوست ناشنوای من

چند روز پیش تلفن شرکت زنگ خورد و من برداشتم .یکی از کارفرماها بود که می‌گفت قراره یکی رو بفرسته بیاد تا زیر و بم وب‌سایتی رو که براشون آماده کرده‌بودیم رو به یکی از افراد اون شرکت یاد بدیم تا خودشون هم توی بخشی از کار سهیم باشن.

آخرای مکالمه بود که کارفرما گفت ،شخصی که قراره بیاد و یاد بگیره سیستم مدیریت رو یه فردی هست ناشنوا …

اونروز غیر من هیچ‌کس دیگه‌ای توی شرکت نبود.

یه کم تعجب کردم ،آخه تاحالا با یه ناشنوا مستقیمن ارتباط نداشتم و خب اینکه بخوام بهش یه چیزی رو هم یاد بدم استرس من رُ‌ بیشتر میکرد .

قرار شد راس ساعت سه بهنام ،دوست ناشنوای من ، بیاد شرکت تا من بهش بگم چیکار کنه.

تنها کاری که توی این فرصت تونستم انجام بدم گوگل کردن بود در مورد اینکه چطوری باید با یه ناشنوا ارتباط برقرار کرد .

چنتا ویدئو هم دیدم که چطور از زبان اشاره استفاده کنم ( که خب زیاد ازشون استفاده نکردم ) تنها نکته‌ی مهمی که از اون جستجوها بدست آوردم اینه‌ بود که باید آروم صحبت کنم تا بتونه راحت‌تر لب‌خونی بکنه

ساعت سه شد و استرس من بیشتر و بیشتر .بهنام اومد .یه جوان خوش‌تیپ و خوش‌قیافه حدودن ۲۶-۲۷ ساله .

چند دقیقه‌ای با هم آروم آروم لب‌خونی میکردم و اونم یا می‌نوشت یا به سختی حرف میزد اما خب قابل فهم بود.

دیگه خبری از استرس نبود ، و صحبت‌ها جالب‌تر اون چیزی بود که فکرشو میکردم.

حدود یک ساعت نشستیم و با هم سیستم رو مرور کردیم و بهنام هم نوشت و هم خودش سیستم رُ امتحان کرد.

بهنام به شدت باهوش بود و راحت همه چیز رو یاد میگرفت.

وقتی همه‌چیز تموم شد و بهنام یاد گرفت ،گفتش که دانشجوعه ،دانشجوی رشته‌ی تکنولوژی کامپیوتر و اینترنت.

از سخت بودن درس برنامه‌نویسی پیش‌رفته و زبون سی++ می‌نالید.چند خط کد زدم جلوش و گفت که من میتونم بعدن هم ازت کمک بگیرم ؟ منم گفتم چرا که نه :دی

چند دقیقه‌ای با هم حرف زدیم و بهنام رفت…

اون روز کلی چیز از بهنام یاد گرفتم.بهنام کوتاه نمی‌اومد و همیشه درحال سعی و تلاش و یادگیری بود.بهنام درسته ناشنوا بود اما بهتر از خیلی از افرادی که ناشنوا نیستن با بقیه در ارتباط بود .

 

بهنام میتونه یه اسطوره‌ باشه برای خیلیا

بهنام یه فرد کاملن اجتماعی و مثبت‌اندیش و با انرژی بود.