وقتی که سانسور …

خیلی وقت هست که از دو فونت Droid Arabic Naskh  و Droid Arabic Kufi  برای پروژه‌های خودم و پروژه‌هایی که با گروه فسفر همکاری دارم استفاده می‌کنم.(نمونه‌ی این فونت‌ها ،فونت همین بلاگ هست که از نسخ برای متن‌ها و برای تایتل‌ها (!) از کوفی استفاده کردم)

فونت‌های زیبا و عالی و بدون نقصی هستند که برای وب بسیار عالی بهینه‌شدن.

این دو سری فونت برای زبان فارسی و عربی ساخته‌شدن و از این پیوند در دسترس هستند.

 

داستان ازین‌جا شروع شد که ما برای استفاده ازین فونت‌ها از CDN خود گوگل استفاده می‌کردیم که هم بار دانلود و فراخوانی این فایل‌های استاتیک روی سرور ما نباشه و هم اینکه مطمئن باشیم حتی اگه فونت پاک شد باز هم ظاهر به هم نمی‌ریزه و زشت نمی‌شه . ما با فراخوانی عبارت زیر توی فایل css پروژه‌ها ازشون استفاده می‌کردیم.

 

همه چیز خوب و عالی بود تا اینکه دیروز تمام پروژه‌ها فونت‌شون رفت 😐

ما هم هاج و واج (!) مونده بودیم که چیکار کنیم .

فایل cssئی که به واسطه‌ی @import به فایل css خودم وارد کرده بودم رو باز کردم

عبارت‌ش این بود :

هیچ مشکلی تو این فایل نیست .پس مشکل از کجاست ؟

کش رو پاک کردیم .کلود فلیر رو بردیم روی حالت Development mode .کش مرورگرها رو پاک کردیم .باز هم هیچی به هیچی .به سرم زد آدرس یکی از فونت‌ها رو باز کنم و دانلودشون کنم و به صورت دستی به پروژه‌ها وارد بکنم.درسته که آسونه اما طاقت‌فرساست . بالاخره تن به این کار دادم و فایل رو باز کردم و :

بامب !!!!!!!!!!!!!!!

 

با نهایت تاثر و تاسف ، آدرس فیلتر شده بود !!!!!!!و دلیل اصلی که نمی‌شد فونت‌ها رو دید فیلتر شدن دامنه بوده . 😐 😐 😐

تمام زیردامنه‌های مرتبط به gstatic.com که دامنه‌ی فایل‌های استاتیک گوگل‌(CDN) هست ، فیلتر شده .

یه مثال می‌زنم.نیک صالحی از نظر من یه سایت چرت و زرد و مزخرفه و نباید که باشه . اما از نظر یکی دیگه سایتی خوب و عالی و بدون مشکل و با محتوای خوب (!) و عالی (!)‌ هست. دو نفر مختلف با دو نظر مختلف و دو سلیقه‌ی مختلف …

اینکه چرا فیلتر شده رُ خدا داند .اما اینکه چه کسی و با چه صلاحیتی و چه سطح دانشی تشخیص داده که این سایت باید فیلتر بشه یا فیلتر نشه رو من هیچ وقت نتونستم درک کنم .

به هر حال امیدوارم این یه امر سهوی باشه و اتفاقی و اشتباهی رخ داده باشه وگرنه باید تاسف خورد به حال اون کسی که تشخیص داده که CDN گوگل باید فیلتر شه و دسترسی کاربران ایرانی (!)‌باید ازش مسدود بشه .

 

همین !

 

پ.ن۱ : گویا الان مشکل حل شده و این دامنه فیلتر نیست 🙂 خدا رو شکر

روز آزادی نرم‌افزار منتظرتون هستیم

۵ شنبه‌ی این هفته یه جشنواره‌ای قراره اتفاق بیوفته که من هرروز برای برگزار شدنش لحظه شماری می‌کنم و به شدت هم خوشحالم که یه چنین رویدادی داره تو تهران اتفاق میو‌فته

این رویداد ، روز آزادی نرم‌افزار هست که هرساله گروه‌های مختلف در سرتاسر دنیا جمع میشن و با جشن گرفتن و توزیع دیسک‌های نرم‌افزار های آزاد ، اونو به بقیه معرفی می‌کنن تا بقیه مردم جامعه هم با نرم‌افزار آزاد و فلسفه‌ش آشنا بشن.

 

امسال این جشنواره ۹مهر در دانشگاه شریف از ساعت ۹ صبح برگزار میشه و امیدوارم که هرکسی که این پست رو می‌خونه اون روز شرکت کنه .

کلی کارگاه و ارائه‌ی خوب اون روز داریم که میشه ازشون لذت برد و میشه کلی دوست جدید هم پیدا کرد 🙂

 

برای اطلاعات بیشتر یه سری هم به سایت به آدرس sfd.fsug.ir بزنین تا بیشتر با محتوای ارائه‌ها و برنامه‌ها آشنا بشید.

 

 

اون روز برای ورود یادتون نره که بلیط همایش رو چاپ کنین و با خودتون بیارید ها !!!!! حضور در همایش کاملاً آزاد و رایگان هست .منتها برای رد شدن از در دانشگاه گویا اون بلیط لازمه

 

 

راستی من احتمالاً اون روز یه کارگاه و یه ارائه هم داشته باشم 🙂

کارگاه آردوینو  و یه ارائه به اسم چگونه از پروژه‌های آزاد حمایت کنیم که فایل مقاله رو می‌تونین از اینجا دانلود  کنین و بخونین و اگه نظری داشتین بهم بگید یا اگه لازم به ویرایش یا تغییر داشت از اینجا اقدام بکنین برای تغییر یا ویرایش 🙂

 

 

خلاصه اون روز منتظرتون هستیم 🙂

دوست داشتم یک ربات بودم…

دوست داشتم یک ربات بودم.
دوست داشتم هممون یک ربات بودیم.

یه رباتی که بهش دستور می‌دادن و اون انجام میداد.

یه رباتی که هیچ حس و احساساتی نداشت .

یه رباتی که صفر و یک ازش میخواستی و صفر و یک بهت تحویل می‌داد.

یه رباتی که کارشو می‌کرد و بقیه رو اذیت نمی‌کرد.

بقیه رو تحت فشار نمی‌زاشت.

حداقل چیزی از دوستی حالیش نبود و پشت دوستش رو خالی نمی‌کرد.

حداقل بویی از انسانیت نبرده بود و ادعای انسانیت و خوبی نداره و کسی ازش چنین انتظاری نداره.

یه ربات که بدون دغدغه و دردسر برای خودش بره و بیاد

و از اونجایی که رباته ، رابطه بین بقیه رو به هم نمی‌زنه ، بقیه رو آزار نمی‌ده ، بقیه رو تو فشار روحی نمی‌زاره، بقیه رو ….

 

 

دوست داشتم یک ربات بودم.

دوست داشتم هممون یک ربات بودیم.

 

 

 

پ.ن۱: وای بر ما انسان‌ها…

پ.ن۲: یکم باید تو رفتارامون تجدید نظر کنیم

همین

چلنج صد کتاب

داشتم پروفایل goodreads م(یه جور شبکه اجتماعی کتاب که مردم میان و در مورد کتابایی که خوندن ،دارن میخونن و یا خواهند خوند نظر میدن و یا اطلاعات کسب میکنن) رو تر و تمیز میکردم و کتابایی که این مدت خونده بودم رو اضافه میکردم که دیدم که:

ای داد، من توی چلنج سال ۲۰۱۵ شرکت نکردم 🙁

خلاصه بر آن شدم که توی حتمن توی چلنج شرکت کنم  تا آخر سال ۲۰۱۵ میلادی ،۱۰۰ تا کتاب بخونم.

شما هم دوست داشتین حتمن شرکت کنین.

باید یادمون باشه که کتاب خوندن در کل چیز خوبیه و نباید فراموشمون بشه 🙂

 

راستی اینم از اکانت من 🙂

آقای طلب‌کار

امروز تو مترو با پدیده‌ی خیلی باحالی آشنا شدم.
آقای همیشه طلب‌کار.
مسیری که من هرروز از خونه تا دانشگاه و از خونه تا سر کار طی میکنم مسیر شلوغیه.
به خصوص مسیر دانشگاه و خط یک مترو و مسیر حرکت به سمت ایستگاه تجریش.
توی متروی همیشه شلوغ ترجیح میدم که هندزفری داشته باشم و حرف‌ها و مهمل‌های مردم رو نشنوم ،چرا؟چون همیشه یا دارن غیبت میکنن،یا دارن مینالن از نبود پول و کار(درصورتی که ماشالله اکثرن درآمدشون بالاست و کار دارن،احتمالن بعدن در مورد این موضوع بنویسم)یا دارن به دولت و حکومت و … فحش میدن و یا …
خلاصه امروز توی مترو به صورت کاملن mp3  طور نشسته بودیم که یه لحظه هدفون در اومد و موسیقی قطع شد.
دیدم یه آقایی داره از آقای همیشه طلب‌کار (اسمیه که من روش گذاشتم) میپرسه که میخوام برم هفت تیر چیکار کنم؟آقای طلب‌کار گفت اشتباه اومدی و باید پیاده شی و برعگس همین خط رو بری.
اون مرد هم پیاده شد و رفت .به محض رفتنش آقای طلب‌کار شروع کرد به غیبت پشت سرش که:
– نگاش کن مترو رو بلد نیست ،حتمن میگه بچه تهرونم هستم. فردا پس‌فردا همین دهاتیا !!!! برای ما شاخ میشن !!!!!
منم نمیدونم چی‌شد که هدفون رو وصل نکردم و ادای آهنگ گوش کردن رو درآوردم :دی
من تبلتم رو درآوردم و شروع کردم به کتاب خوندن.در همین حین آقای طلب‌کار بدون اینکه بفهمه من دارم گوش میکنم شروع کرد که:
-نگاش کن ،سینی گرفته دستش،مرد گنده خجالت نمیکشه !!!
بعد شروع کرد به اظهار فضل:
-قدیما گوشی داشتیم ما قد کف دست باهاش گردو میشکوندیم و گوشیای قدیم مقاوم بودن الان چی؟یه ضربه کوچیک به این سینیه بخوره میشکنه
دیگه دیدم خیلی بیش از حد داره مزخرف میگه هندفون رو وصل کردم و شروع کردم به گوش دادن موسیقی و خوندن کتاب
ایستگاه شریعتی بود که یه لحظه هدفون باز کَنده شد و من ناخودآگاه شروع کردم به گوش دادن به حرفاش.
طبق معمول شروع کرده بود به غیبت
اما یهو شروع کرد به فحش دادن به رییس جمهور سابق و رییس جممهور فعلی !!!!!
قیافه من یه لحظه 😐 شد و هدفونو وصل کردم و شروع کردم به گوش دادن موسیقی …
اون آقایی که تمام حرفاشو داشت گوش میکرد ایستگاه قلهک پیاده شد.
هدفون رو کلن گذاشتم کنار و جابه‌جا شدم تا اون مرد پیاده بشه.
همین‌که پیاده شد ،آقای طلب‌کار شروع کرد پشت سر اونم حرف زدن :))
-این عجب آدم تنبلی بود
-از قیافه‌ش رذالت میباریذ
-مرتیکه‌ی مزخرف
در همین حین بود که من تونستم جابه‌جا شم و دیگه به چرندیاتش گوش ندم…
احتمال میدم آقای طلبکار هیچ وقت به هرچی خواسته نرسیده و برای همین عقده‌ای روش مونده که این‌جوری عمل میکنه.

اما اون میتونه بهتر باشه و بهتر زندگی کنه اما نمیکنه چون توی قفسی که ساخته زندگی میکنه.

آقای طلب‌کار به معنای واقعی کلمه ،یک بیمار اجتماعی‌ست…

Posted from WordPress for Android

دوست ناشنوای من

چند روز پیش تلفن شرکت زنگ خورد و من برداشتم .یکی از کارفرماها بود که می‌گفت قراره یکی رو بفرسته بیاد تا زیر و بم وب‌سایتی رو که براشون آماده کرده‌بودیم رو به یکی از افراد اون شرکت یاد بدیم تا خودشون هم توی بخشی از کار سهیم باشن.

آخرای مکالمه بود که کارفرما گفت ،شخصی که قراره بیاد و یاد بگیره سیستم مدیریت رو یه فردی هست ناشنوا …

اونروز غیر من هیچ‌کس دیگه‌ای توی شرکت نبود.

یه کم تعجب کردم ،آخه تاحالا با یه ناشنوا مستقیمن ارتباط نداشتم و خب اینکه بخوام بهش یه چیزی رو هم یاد بدم استرس من رُ‌ بیشتر میکرد .

قرار شد راس ساعت سه بهنام ،دوست ناشنوای من ، بیاد شرکت تا من بهش بگم چیکار کنه.

تنها کاری که توی این فرصت تونستم انجام بدم گوگل کردن بود در مورد اینکه چطوری باید با یه ناشنوا ارتباط برقرار کرد .

چنتا ویدئو هم دیدم که چطور از زبان اشاره استفاده کنم ( که خب زیاد ازشون استفاده نکردم ) تنها نکته‌ی مهمی که از اون جستجوها بدست آوردم اینه‌ بود که باید آروم صحبت کنم تا بتونه راحت‌تر لب‌خونی بکنه

ساعت سه شد و استرس من بیشتر و بیشتر .بهنام اومد .یه جوان خوش‌تیپ و خوش‌قیافه حدودن ۲۶-۲۷ ساله .

چند دقیقه‌ای با هم آروم آروم لب‌خونی میکردم و اونم یا می‌نوشت یا به سختی حرف میزد اما خب قابل فهم بود.

دیگه خبری از استرس نبود ، و صحبت‌ها جالب‌تر اون چیزی بود که فکرشو میکردم.

حدود یک ساعت نشستیم و با هم سیستم رو مرور کردیم و بهنام هم نوشت و هم خودش سیستم رُ امتحان کرد.

بهنام به شدت باهوش بود و راحت همه چیز رو یاد میگرفت.

وقتی همه‌چیز تموم شد و بهنام یاد گرفت ،گفتش که دانشجوعه ،دانشجوی رشته‌ی تکنولوژی کامپیوتر و اینترنت.

از سخت بودن درس برنامه‌نویسی پیش‌رفته و زبون سی++ می‌نالید.چند خط کد زدم جلوش و گفت که من میتونم بعدن هم ازت کمک بگیرم ؟ منم گفتم چرا که نه :دی

چند دقیقه‌ای با هم حرف زدیم و بهنام رفت…

اون روز کلی چیز از بهنام یاد گرفتم.بهنام کوتاه نمی‌اومد و همیشه درحال سعی و تلاش و یادگیری بود.بهنام درسته ناشنوا بود اما بهتر از خیلی از افرادی که ناشنوا نیستن با بقیه در ارتباط بود .

 

بهنام میتونه یه اسطوره‌ باشه برای خیلیا

بهنام یه فرد کاملن اجتماعی و مثبت‌اندیش و با انرژی بود.